حدود همین روزها بود .
خدمت قانونی تموم شده بود . حدود دو هفته ای بود که توی اضافه بودم .
طبق معمول تموم طول خدمت که آماده باش بودیم برای حمله احتمالی آمریکا از مرز افغانستان یا عراق ، اون روز هم آماده بودیم .
و طبق معمول زیر آفتاب داغ نشسته بودیم و قرار بودید مقامات برای بازدید از روند آموزش تشریف بیاورند .
زیر آفتاب نشسته بودیم و استاد کلاس ( یه سرباز مثل خودمون منتها لیسانسه ) داشت همون موارد همیشگی رو از روی جزوه برامون میگفت ، و بچه ها هم در حال بی حوصلگی و بی حالی زیر آفتاب در حال چرت زدن بودند .
بالاخره بازدید کننده تشریف آورد ، جناب سرگرد جانشین محترم گردان و یکی دوتا افسر و درجه دار از رکن سوم گردان( واحد آموزش )
جناب سرگرد سوال کرد که : ارشد ترین نفر کیه ؟
بچه های نامرد یکصدا گفتند : دکتر سمرقندی
با کلی اکراه و از روی اجبار بلند شدم و سرپا ایستادم .
جناب سرگرد : خُب سرگروهبان چند ماه خدمتی ؟
من : 21 ماه و دو هفته
__ ( با تعجب و نگاهی معنا دار ) 21 ماه و .... دو هفته !!!
خُب بگو ببینم کالیبر تفنگ ژ3 چنده ؟
__ ( بعد از کمی مکث ) یادم نیست جناب سرگرد .
__ ( با نهایت تعجب ) یادت نیست ؟؟؟؟؟ کالیبر تفنگ ژ3 ؟
__ یادم نمیاد
__ تو دو هفته پیش خدمتت تموم شده اونوقت کالیبر تفنگ ژ3 یادت نیست ؟؟!!!
__ یادم نیست دیگه چه کار کنم ؟
__ مگه میشه یه سرباز اونم سرباز تکاور کالیبر تفنگ ژ3 یادش نباشه ؟؟؟!!!
__ جناب سرگرد اصلا کالیبر تفنگ ژ3 به چه درد سرباز تکاور میخوره ؟
شما خود تفنگ ژ3 رو بده ، بگو وسط پیشونی فلان آدم رو بزن تا من برات بزنم .
مهم اینه که سرباز بتونه با تفنگ به خوبی کار کنه ، کالیبر به چه دردش میخوره ؟
این بچه ها رو اینجا زیر آفتاب می نشونید و هر روز براشون یه چیزایی تکراری بلغور میکنید که به هیچ دردی نمیخوره .
سرباز تکاور که وسط میدون جنگ فرصت نداره به کالیبر تفنگ ژ3 ، یا خیز هفت ثانیه و طریقه به چپ چپ فکر کنه .
اینهمه فشنگ توی زاغه ها انبار کردید ، به جای این کلاسهای مسخره بچه ها رو ببرید میدون تیر لااقل تیراندازیشون بهتر بشه .
سرگرد که چیزی برای گفتن نداشت ، به من دستور نشستن داد و یکی دیگه از بچه ها رو بلند کرد تا ازش سوال بپرسه و ... .
---------------
خدمت سربازی از بزرگترین فرصتهایی است که نصیب بچه ها میشه تا خیلی چیزها رو یاد بگیرند ، تا خودشون رو بشناسند ، دیگران رو بشناسند ، سختی ها رو بشناسند ، صبر و تحمل رو یاد بگیرند و بدونند که چطور باید زندگی کرد .
ولی متاسفانه بعضی بچه ها جایی هستند که سختترین سختی ها رو تحمل میکنند و بعضی دیگه تا آخر خدمت حتی یکبار هم اسلحه نمی بینند .
این بهانه واهی آشنایی با مراحل رزم که از جناب رضاخان برای ما به ارث رسیده فقط برای 20 درصد از سربازان تحقق می پذیره و مابقی فقط وقتشان رو تلف میکنند .
بعضی بچه ها توی بیابونها و کنار مرزها هزار جور مشکلات رو تحمل میکنند و بعضی دیگه توی اتاقهای برخی نهادهای انقلابی میخورند و میخوابند و طریقه سیاست بازی و خط و خط بازی و خشکه مقدس بازی و خیلی چیزهای دیگه یاد میگیرند .
و متاسفانه با کمال شرمندگی ، بخاطر عدم مدیریت مسئولین بسیاری از بچه ها در طول دوران خدمت با سیگار و مواد مخدر و انواع کشیدنی و خوردنی جات آشنا میشوند . که این برای ما بسیار شرم آور است .


